چون سختى به نهايت رسد ، گشايش در رسد ، و چون حلقه‏هاى بلا سخت به هم آيد ، آسايش در آيد . [نهج البلاغه]
آمارگيران جوان
 RSS 
 Atom 
خانه
ايميل
شناسنامه
مديريت وبلاگ
کل بازديد : 7676
بازديد امروز : 4
بازديد ديروز : 24
........... درباره خودم ...........
آمارگيران جوان
مدير وبلاگ : صادق عظيم زاده[9]
نويسندگان وبلاگ :
مجید صنعتگر (@)[11]

وحید اکبرزاده[13]
م.کریمان مقدم[5]
مهدی میرچولی[8]
رضا علیزاده[0]
مرتضی محمدی[4]
س.ن.چاوشي[18]
مريم اميني[11]
وحید اکبرزاده[5]
ز.حق دوست[1]
احسان اسحاقی[3]
علی اکبر رحمتی[4]
جواد صیامی[7]
محمد رضا نجات زاده[4]
ر.فیروزمند[2]
دریانورد[1]
نرگس صابري[4]
امینه رمضانيان[9]
ا.عاکف[1]
محمود شوشتري[4]


........ پيوندهاي روزانه........


..........حضور و غياب ..........
يــــاهـو
........... دوستان من ...........
تر انه زندگيم
گيج
در مسير طلب
آخال هاي 86

......... لوگوي دوستان من .........



............. اشتراک.............

نام:

ايميل:

 
........... طراح قالب...........


   1   2   3   4   5   >>   >
  • + و تو را منتظريم يا مهدي...

  • نويسنده : س.ن.چاوشي:: 27/5/1387:: 4:18 عصر

    اي کاش مي دانستم در کدامين لحظه ي مقدس و از کدامين سمت مي آيي تا معبرت را با رنگين کماني از گل هاي روزگار آذين ببندم .


    اي کاش مي گفتي در کدامين آدينه ي تاريخ باز مي گردي تا در کنار تو حکايت سالهاي دور را فرياد کنم و دلتنگي هاي ساده دلم را برايت بخوانم و کاش مي شد در پشت سرت اي آقا، اي مهربان ،اي مولاي من ، با اشتياقي به وسعت تمام بهار هاي سبز نماز بگزارم.


    کاش مي شد مي گفتي چه موقع به سراغ دلتنگي هايم مي آيي؟ کي پاسخ اشک هايم را مي دهي ؟


    کاش مي دانستم در کدامين روز روي زخم هاي کهنه ام مرهم مي نهي ؟


    کاش مي شد زود مي آمدي وبراي تاريکي همه ي دل ها فانوس مي آوردي ،کاش مي شد زود مي آمدي تا تمام پرندگان ،رهايي خويش را جشن بگيرند وبه ديدار قلب هاي دردمندي مي آمدي که هميشه در زمزمه هايشان نام بلند تو ترنم مي شود .


    کاش مي شد با زلال ترين احساس ها حضور صميمانه ي تو را به انتظار بنشينم ويقين دارم که در يک لحظه ي بي پايان خواهي آمد  و آن روز ،رهايي مفهوم خواهد يافت ، و قاصدک ها تعبيري از عشق خواهند شد ، آن جاست که خاموش مي نشينم تا تو را بعد از اين همه انتظار زيبا تر ببينم .پس بيا وتمام آيه هاي سبز را تلاوت کن .


         آري به راستي که فصل آمدنت زيباترين فصل زندگي خواهد بود                                .


                         پس بيا اي چشمانت آسمان من ، بيا که کبوتر به انتظار پرواز مانده


                                    و تو را منتظريم يا مهدي (عج)                                                   


                   



  • + 12 جمله پر کاربرد ايرانيان

  • نويسنده : صادق عظيم زاده:: 13/5/1387:: 5:41 عصر

    1- هوي گوسفند چه خبرته؟!؟!


    گوسفند در اصل به موجودي پشمالو و بي نزاکت گفته  مي شود که اندک زماني است پايش را در شهر گزارده(همون دهاتي) ولي ما امروزه به رانندگاني که چراغ قرمز را رد ميکنند، رانندگاني که به محض سبز شدن چراغ و جهت يادآوري خاطره حنابندان مادر بزرگشان بوق هاي ممتد ميزنند ،رانندگاني که  بسيار خرکي مي رانند ، عابراني که از وسط اتوبان رد مي شوند و يا صف اتوبوس را رعايت نميکنند ،بازيکنان تيم ملي فوتبال وقتي موقعيتي را خراب مي کنند و کساني که موقع راه رفتن پاي ديگران را لگد ميکنند مي گوييم : هوي گوسفند چه خبرته؟!؟!


     


    2-خفه شو آشغال عوضي بي شعور!


    غير ممکن است شما دختر باشيد و تا به حال اين جمله را نگفته باشيد چون غير ممکن است که تا به حال هيچ پسري به شما تيکه ننداخته باشد.در هر صورت تجربه نشان داده است دختراني که اينگونه فحش هاي رکيک را مي دهند در بين پسران طرفداران بيشتري دارند! پس دفعه بعدي که يک نفر در خيابان به شما چيزي گفت به جاي به کار بردن اين جمله رکيک خيلي راحت بگوييد مزاحم نشو آقا من شوهر (و يا نامزد و يا هر کلمه مشابه ديگري) دارم.


    ادامه مطلب...


    وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود ، شنيد که پدر و مادرش ، درباره ي برادر کوچکترش صحبت مي کنند . فهميد که برادرش سخت بيمار است و آنها براي مداواي او پولي ندارند . پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه پر خرج برادر را بپردازد و سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد .


    سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد . قلک را شکست ، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد ،


    فقط پنج دلار ...


    ادامه مطلب...


  • + هيزم شکن و جنيفر لوپز.........

  • نويسنده : س.ن.چاوشي:: 6/5/1387:: 4:49 عصر
     

    يه روز، وقتي هيزم شکن مشغول قطع کردن يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود تبرش افتاد تو رودخونه وقتي در حال گريه کردن بود يه فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي کني؟
    هيزم شکن گفت که تبرم توي رودخونه افتاده. فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت پرسيد:" آيا اين تبر توست؟" هيزم شکن جواب داد: " نه. " فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر نقره اي برگشت و پرسيد که آيا اين تبر توست؟دوباره، هيزم شکن جواب داد : نه. فرشته باز هم به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هيزم شکن خوشحال روانه خونه شد.
    يه روز وقتي داشت با زنش کنار رودخونه راه مي رفت زنش افتاد توي آب
    هه هه هه هه

    هيزم شکن داشت گريه مي کرد که فرشته باز هم اومد و پرسيد که چرا گريه مي کني؟
    هيزم شکن جواب داد " اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. " فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد : زنت اينه؟ هيزم شکن فرياد زد "آره" فرشته عصباني شد. " تو تقلب کردي، اين نامرديه" هيزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. ميدووني، اگه به جنيفر لوپز" نه" ميگفتم تو ميرفتي و با کاترين زتاجونز مي اومدي. و باز هم اگه به کاترين زتاجونز "نه" ميگفتم تو ميرفتي و با زن خودم مي اومدي و من هم ميگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين دليل بود که اين بار گفتم آره.


    نکته اخلاقي اين داستان اينه که هر وقت يه مرد دروغ ميگه به خاطر يه دليل


    شرافتمندانه و مفيد مي باشد.


    :: اينطور نيست ::



  • + چه کسي بود صدا زد ، خسرو

  • نويسنده : محمود شوشتري:: 30/4/1387:: 1:12 عصر

    "زندگي خالي نيست ، مهرباني هست ، سيب هست ، ايمان هست ، آري... تا شقايق هست ، زندگي بايد کرد . در دل من چيزيست ، مثل يک بيشه نور ، مثل خواب دمسوز ، و چنان بيتابم ، که دلم مي خواهد ، بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه ،دورها آواييست ، که مرا مي خواند..."


     


    خسرو رفت...


    ادامه مطلب...


  • + نيايش

  • نويسنده : محمود شوشتري:: 18/4/1387:: 1:58 عصر

    خدايا


     آتش مقدس شک را،


     آنچنان در من بيفروز،


    تا همه يقين هايي را که در من نقش کرده اند،بسوزد


    و آنگاه از پس توده ي اين خاکستر ،


    لبخند مهر او بر لبهاي صبح يقيني


    شسته از هر غبار،طلوع کند.


    ادامه مطلب...


    اول از همه برايت آرزو ميکنم که عاشق شوي ،
    و اگر هستي ، کسي هم به تو عشق بورزد ،
    و اگر اينگونه نيست ، تنهاييت کوتاه باشد ،
    و پس از تنهاييت ، نفرت از کسي نيابي.
    آرزومندم که اينگونه پيش نيايد .......
    اما اگر پيش آمد ، بداني چگونه به دور از نااميدي زندگي کني.
    برايت همچنان آرزو دارم دوستاني داشته باشي ،
    از جمله دوستان بد و ناپايدار ........
    برخي نادوست و برخي دوستدار ...........
    که دست کم يکي در ميانشان بي ترديد مورد اعتمادت باشد ،


     


    ادامه مطلب...


  • + اشک

  • نويسنده : صادق عظيم زاده:: 17/3/1387:: 11:10 صبح


        بريز اي اشک تنهايي بروي دفترم امشب  


             بروي دفترم با خاطرات دلبرم امشب  


         کنم هرشب دعايي تاز دل بيرون رود مهرش   


                 ولي اهسته مي گويم الهي بي اثر باشه



  • + رفتنت...

  • نويسنده : مريم اميني:: 11/3/1387:: 2:23 عصر
     امشب تمام خويش را از غصه پرپر ميکنم


    گلدان زرد ياد را با تو معطر ميکنم


    تو رفته اي و رفتنت يک اتفاق ساده نيست


    ناچار اين پرواز را اين بار باور ميکنم


    يک عهد بستم با خودم وقتي بيايي پيش من


    يه احترام رجعتت من ناز کمتر مي کنم


    يک شب اگر گفتي برو ديگر ز دستت خسته ام


    آن شب براي خلوتت يک فکر ديگر ميکنم


    صحن نگاهت را به روي اشتياقم باز کن


    من هم ضريح عشق را غرق کبوتر ميکنم


    شعريست باغ چشم تو غرق سکوت و آرزو


    يک روز من اين شعر را تا آخر از بر ميکنم


    گر چه شکستي عهد را مثل غرور ترد من


    اما چنان ديوانه ام که با غمت سر ميکنم


    زيبا خدا پشت و پناه چشمهاي عاشقت


    با اشک و تکرار و دعا راه تو را تر ميکنم ...


     


  • + غروب جمعه ي دهم

  • نويسنده : مجید صنعتگر:: 10/3/1387:: 3:12 عصر

    چه جمعه ها که يک به يک غروب شد نيامدي
                                                                  
    چه بغضها که در گلو رسوب شد نيامدي
    خليل آتشين سخن ، تبر به دوش بت شکن
                                                                 خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي
    براي ما که خسته ايم و دل شکسته ايم ،نه ! 
                                                                 ولي براي عده اي چه خوب شد نيامدي
    تمام طول هفته را به انتظار جمعه ام . 
                                                                دوباره صبح ، ظهر، نه ! غروب شد نيامدي 

        
                                                                  



  • + بعضي از عشق هاي امروزي

  • نويسنده : صادق عظيم زاده:: 10/3/1387:: 12:58 عصر

    عشق يعني ناز و اخم يک عروس// تا کند خود را برايت لوس ِ لوس
    عشق يعني ساکت و خاموش باش// او دهد فرمان سراپا گوش باش
    عشق يعني سکه هاي بي شمار// يک هزار و سيصد و شصت و چهار
    عشق يعني قربون ماشينتم// عاشق ودرماند? کابينتم
    عشق يعني خانه اي بالاي شهر// گر نداري تا قيامت قهر قهر
    عشق يعني جشن در تالار وباغ// رقص نور و مطرب و آهنگ داغ
    عشق يعني ده رقم ليست غذا// تاشکم هايي در آيد ازعزا
    عشق يعني که جهازش خوشگلي است// باقي حرفاش تماماً رو دلي است
    عشق يعني شير بهاء .. بگذار نگم// چون که سکته مي زني جون ننم
    عشق يعني قربون پول بابات // گرچه او ميگه که مي ميرم برات
    چون که خواهي جفت گردي با کسي// گر نگيري سفت ، فوراً مرخصي
    جون من خود را کمي باهوش کن // گفت? «جاويد» حتماً گوش کن
    گربه اي را کُن از اول اختيار// بر در ِ حجله بکن بالاي دار
    زهر چشمي، هارت و پورتي ، ها ببم // کيسه گردد ماست هايش بد رقم
    چون از اول گر نهي ديوار کج// تا اواخر مي شود رفتار کج



  • + طالع بيني انواع خواب

  • نويسنده : س.ن.چاوشي:: 5/3/1387:: 2:44 عصر


     


     


     


     


    مثل اينکه کوته فکر هستيد ، همينطور خيلي خودمختار و خود راي و هميشه مردم را مجبور به برآورده کردن  نيازهاي خودتان ميکنيد . احتمالا بي پروا و بي هدف هم هستيد



     


     


    خيلي ايراد گير هستيد و هميشه ميناليد و شکايت مي کنيد. شايد اسم دوم شما (عصباني ) باشد . به آساني عصباني مي شويد و به خاطر مسائل کوچک بيش از حد هيجان زده مي شويد. زندگي معامله آنچنان بزرگي نيست ، ياد بگيريد که راحت باشيد


     


    ادامه مطلب...


     


     


    . دائما به شوهرتان بگوييد : ولي خودمونيم ها ، تو بيريخت ترين خواستگارم بودي !


     


    . غذاي شور و سوخته جلوي شوهرتان بگذاريد و قبل از اينکه به غذا لب بزند بگوييد : اينقدر بدم مياد از مردايي که از غذاي زنشون ايراد مي گيرن !


     


    . هروقت شوهرتان براي شما دسته گل خريد ، بگوييد : اِ ، باغچه همسايه چه گلهاي قشنگي داره ! چرا کنديشون ؟!


     


    . هر وقت شوهرتان براي شما حرفاي عشقولانه زد ، به طرز فجيعي از ته حلق بگوييد : هوووووووووووووووووق !


      


    هر وقت ديديد شوهرتان مشغول تماشاي مسابقه فوتبال مي باشد ، به بهانه تماشاي عمو پورنگ ، سريع کانال را عوض نماييد !ادامه مطلب...


  • + تست هوش!

  • نويسنده : امینه رمضانيان:: 14/2/1387:: 2:59 عصر

    سؤالات


    1.چگونه مي توان يک زرافه را داخل يخچال قرار داد؟


    2.چگونه مي توان يک فيل را داخل يخچال قرار داد؟


    3.شير،سلطان جنگل،تمام حيوانات را به يک مهماني فرا مي خواند،تمام حيوانات به جز يکي از حيوانات،در اين گردهمايي شرکت مي کنند.حيواني که غايب بوده،کدام است؟


    4.شما بايد از يک رودخانه عبور کنيد،اين رودخانه محل زندگي تمساح ها است.چگونه از آن عبور مي کنيد؟


     


     


     


     


    پاسخها


    1.پاسخ درست اين است:در يخچال را باز کنيد،زرافه را در آن قرار دهيد و سپس در يخچال را ببنديد.اين سؤال به ما ياد مي دهد که نبايد براي کارهاي ساده دنبال راه حل هاي پيچيده بگرديم!


    2.در يخچال را باز کنيد،فيل را در آن قرار دهيد و سپس در يخچال را ببنديد،نه،اين پاسخ اشتباه است!پاسخ درست اين است:در يخچال را باز کنيد،زرافه را بيرون بياوريد، فيل را در يخچال بگذاريد و سپس در يخچال را ببنديد.اين سؤال به ما ياد مي دهد که براي حل مساله،به فعاليتهاي قبلي نيز فکر کنيم!


    3.پاسخ درست اين است:فيل! چون فيل در يخچال بوده و نمي توانسته در گردهمايي شرکت کند.اين سؤال به ما ياد مي دهد که در حل مساله نبايد فرضيات قبلي را فراموش کنيم.


    4.به راحتي عبور مي کنيم،زيرا تمساح ها در حال حاضر در گردهمايي هستند!پس خطري ما را تهديد نمي کند!!



  • + عشق سر کار ....

  • نويسنده : س.ن.چاوشي:: 1/2/1387:: 2:45 عصر


     


    ياد بـــاد آنکه دلم عاشـق سرکار نبود


                                             طفلکي از تو و عشق تـــو سر ِکار نبود


    شيخ از حال دل من خبري هيچ نداشت


                                              سي دي عاشقي ام بر ســــر بازار نبود!


    نقل مشروح خبرهــــــاي دل رسوايم


                                              باعث خجلت  گوينــــده ي اخبار نبود!


    عقل گه گاه به کــــــار دل من مي آمد


                                                اينچنين از لگد عشق تـــــو ناکار نبود


    چت نمي کردم و از خرج نتم آخر ماه


                                             کيس من در گرو اصغـــــر سمسار نبود!


    فرت فرت از لب لعل تو شکر مي باريد


                                               رطبي بود ولي موقـــــــع افطار نبود!


    نرگس مست تو اي دوست تمارض مي کرد


                                               چشم بيمار تـــــو مي ديدم و بيمار نبود!


    مي نهادم کپه ي مرگ خودم را راحت


                                                بنده را شب همه شب ديده ي بيدار نبود


    پيش تو دست و دلم هيـــــچ نمي لرزيدند


                                               چون  مرا  استرس "لحظه ي ديدار" نبود


    رخت اسپورت مرا راحت جان بود و به سر


                                                 فکر دامادي و قرض کت و شلوار نبود!


    در محــــــــل خير سرم بچّه ي مثبت بودم


                                               تــــــوي جيب بغلــــــم پاکت سيگار نبود


    فارغ از شعر و غزل سوت زنان مي گشتم


                                              کار من اينهمه با کاغذ و خودکــــار نبود


    شاعرم کردي و احسنت که بي عشق رخت


                                              هنري از من بي عرضــــــه پديدار نبود!


     


     



  • + قصه هاي مجيد

  • نويسنده : مجید صنعتگر:: 23/1/1387:: 1:37 صبح

    يک داستان قشنگ داشتم گفتم بخونين حالشوببرين  


     ادامه مطلب :
    يکي بود يکي نبود .
    غير از خداي مهربون هيچ کس نبود .
    يه روز مادر شنل قرمزي رو به دخترش کرد و گفت :
    عزيزم چند روزه مادر بزرگت مبايلش و جواب نميده .


     هرچي SMS هم براش ميزنم
    باز جواب نميده . online هم نشده چند روزه . نگرانشم .
    چندتا پيتزا بخر با يه اکانت ماهانه براش ببر . ببين حالش چطوره .
    شنل قرمزي گفت : مامي امروز نميتونم .
    قراره با پسر شجاع و دوست دخترش خانوم کوچولو و خرس مهربون بريم ديزين اسکي .
    مادرش گفت : يا با زبون خوش ميري . يا ميدمت دست داداشت گوريل انگوري لهت کنه .
    شنل قرمزي گفت : حيف که بهشت زير پاتونه . باشه ميرم .
    فقظ خاستين برين بهشت کفش پاشنه بلند نپوشي. مادرش گفت : زود برگرد . قراره خانواده دکتر ارنست بيان.
    مي خوان ازت خاستگاري کنن واسه پسرشون .
    شنل قرمزي گفت : من که گفتم از اين پسر لوس دکتر خوشم نمياد .
    يا رابين هود يا هيچ کس . فقط اون و مي خوام .
    شنل قرمزي با پژوي ??? آلبالوئي که تازه خريده از خونه خارج ميشه .
    بين راه حنا دختري در مزرعه رو ميبينه .
    شنل‌: حنا کجا ميري ؟؟؟
    حنا : وقت آرايشگاه دارم . امشب يوگي و دوستان پارتي دعوتم کردن .
    شنل : اي نا کس حالا تنها ميپري ديگه !!
    حنا : تو پارتي قبلي که بچه هاي مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازي در آوردي .
    بهت گفتن شب بمون گفتي مامانم نگران ميشه . بچه ها شاکي شدن دعوتت نکردن .
    شنل : حتما اون دختره ايکبري سيندرلا هم هست ؟؟؟ حنا : آره با لوک خوشانس ميان .
    شنل : برو دختره ...........................................
    (به علت به کار بردن الفاظ رکيک غير قابل پخش بود (
    شنل قرمزي مي بينه که فوتباليست ها تو خيابون دارن بازي ميکنند  يه تيک اف  ميکنه و به راهش ادامه ميده .
    پشت چراغ قرمز چشمش به نل مي خوره !!!!!
    ماشينا جلوش نگه ميداشتن ...  مي رفتن .
    ميره جلو سوارش ميکنه .
    شنل : تو که دختر خوبي بودي نل !!!!!
    نل : اي خواهر . دست رو دلم نذار که خونه .
    با اون مرتيکه ...... راه افتاديم دنبال ننه فلان فلان شدمون .
    شنل : اون که هاج زنبور عسل بود .
    نل : حالا گير نده . وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به مادر پرين رفت گرفتش .
    اين دختره پرين هم با ما نساخت ما رو از خونه انداختن بيرون .
    زندگي هم که خرج داره . نميشه گشنه موند .
    شنل قرمزي : نگاه کن اون رابين هود نيست ؟؟؟؟ کيف اون زن رو قاپيد .
    نل : آره خودشه . مگه خبر نداشتي ؟ چند ساله زده تو کاره کيف قاپي .
    جان کوچولو و بقيه بچه ها هم قالپاق و ضبط بلند ميکنن .
    شنل قرمزي : عجب !!!!!!!!!!!!!!
    نل : اون دوتا رو هم ببين پت و مت هستن . سر چها راه دارن شيشه ماشين پاک مي کنن .
    دخترک کبريت فروش هم چهار راه پائيني داره آدامس ميفروشه .  آنه هم ميره خونه هاي مردم رو تميز ميکنه .
    شنل قرمزي : چرا بچه ها به اين حال و روز افتادن ‌؟؟؟؟
    نل : به خودت نگاه نکن . مادرت رفت زن آقاي پتيول شد .
    بچه مايه دار شدي . بقيه همه بد بخت شدن .
    بچه هاي اين دوره و زمونه نمي فهمن کارتون چيه .
    شخصيتهاي محبوبشون شدن ديجيمون ها ديگه با حنا و نل و يوگي
    و ....
    خانواده دکتر ارنست حال نمي کنن .
    ما هم مجبوريم واسه گذران زندگي اين کارا رو بکنيم


    اخه اين چه زندگي شده


    اي خدا ااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا 



  • + ringtone

  • نويسنده : احسان اسحاقی:: 15/1/1387:: 9:5 عصر


    http://www.ir-tci.org/04/music/Richard.Marx.MP3[www.ir-tci.org].zip


    پسورد : www.ir-tci.org  ( به کوچک بودن تمام حروف دقت کنيد )


     



  • + آدمک تنها

  • نويسنده : وحید اکبرزاده:: 25/12/1386:: 10:46 عصر

                      آدمـک آخـر دنـيـاســت بـخند


                       آدمـک مـرگ هـمين جاست بـخند


                      دسـت خطي که تو را عاشـق کرد


                       شـوخـي کاغـذي ماسـت بـخـند


                       آدمـک بـچه نـشـي گـريه کني


                       کـل دنـيا سـراب اسـت بـخند


                       آن خدايي که بزرگـش خـواندي


                       به خدا مثل تو تنهاست بـخند




    توي ژاپن جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر ميشه و خودکشي مي کنه! جوان دومي هم از مرگ همنوع خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشي مي کنه! بعدش براي دختر ژاپني هم چاره اي جز خودکشي نيست!

    توي اسپانيا مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن!

    توي انگلستان دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي مسابقه ء اسب سواري موکول مي کنن! اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون ميشه!


    ادامه مطلب...


  • + آموختن برخي صفات اشيا

  • نويسنده : مجید صنعتگر:: 24/12/1386:: 10:17 صبح

    چي مي شد اگر بعضي اوقات از اشرف مخلوقات بودن استعفا دهيم وبعضي چيزها را ازديگراشيا ياد بگيريم:


    صداقت را از آيينه
    پاکي را از دريا
    دوستي را از کلاغ(نه به خاطر سياهيش بلکه به خاطر يکرنگيش)
    معرفت را از ديوار (چون هر چه مرد و نامرد بهش تکيه ميدن)
    مرام را از گاو(چون هيچ وقت نميگه من؛هميشه ميگه ما)
    نجابت را از اسب ( چون شنيدم نميدونم براي چي )
    دوست داشتن را از سيگار(با اينکه ميدونه آخره ولي تاآخرباهات ميسوزه)
    پيوسته رفتن را از شتر
    تلاش را از مورچه
    عشق را از پروانه


    گرمي را از خورشيد


    ميهمان ناخوانده را از پيامهاي بازرگاني وسط سريالهاي تلويزيوني



       1   2   3   4   5   >>   >

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ