ملعون است، ملعون است دانشمندي که به سوي پادشاهي ستمگر مي رود و به او در ستمش ياري مي رساند [امام صادق عليه السلام]
کل بازديدها:----9765---
بازديد امروز: ----5-----
بازديد ديروز: ----18-----
آمارگيران جوان

 

نويسنده: محمود شوشتري
پنجشنبه 10/5/1387 ساعت 8:20 عصر

وقتي سارا دخترک هشت ساله اي بود ، شنيد که پدر و مادرش ، درباره ي برادر کوچکترش صحبت مي کنند . فهميد که برادرش سخت بيمار است و آنها براي مداواي او پولي ندارند . پدر به تازگي کارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه پر خرج برادر را بپردازد و سارا شنيد که پدر آهسته به مادر گفت : فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد .


سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت قلک کوچکش را درآورد . قلک را شکست ، سکه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد ،


فقط پنج دلار ...



بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند کوچه بالاتر به داروخانه رفت . جلوي پيشخوان انتظار کشيد تا دارو ساز به او توجه کند ، ولي داروساز ، سرش شلوغتر از آن بود که متوجه دختر هشت ساله شود .


دخترک پاهايش را به هم زد و سرفه کرد . ولي داروساز توجهي نمي کرد . بالاخره حوصله ي سارا سر رفت و سکه ها را محکم روي شيشه پيشخوان ريخت .


داروساز جا خورد و رو به دخترک کرد و گفت : چه مي خواهي ؟


دخترک جواب داد : برادرم خيلي مريض است ، مي خواهم معجزه بخرم ، داروساز با تعجب پرسيد : ببخشيد؟!


دخترک توضيح داد : برادرکوچک من ، داخل سرش چيزي رفته ، و بابام مي گويد که فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد ، من هم مي خواهم معجزه بخرم ، قيمتش چقدر است ؟


داروساز گفت : متاسفم دختر جان ، ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم .


چشمان دخترک پر از اشک شد و گفت : شما را به خدا ، او خيلي مريض است و ، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد ، اين هم تمام پول من است ، من کجا مي توانم معجزه بخرم ؟


مردي که گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت ، از دخترک پرسيد : چقدر پول داري ؟


دخترک پول ها را از کف دستش ريخت و به مرد نشان داد ، مرد لبخندي زد و گفت : آه چه جالب ، فکر مي کنم اين پول براي خريد معجزه ي برادرت کافي باشد !


بعد به آرامي دست اورا گرفت و گفت : من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم ، فکر مي کنم معجزه ي برادرت پيش من باشد .


آن مرد دکتر آرمسترانگ ، فوق تخصص مغز و اعصاب در شيکاگو بود .


فرداي آن روز ، عمل جراحي روي مغز پسرک با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت .


پس از جراحي ، پدر نزد دکتر رفت و گفت : از شما متشکرم ، نجات پسرم يک معجزه ي واققي بود ، مي خواهم بدانم چگونه مي توانم بابت هزينه ي جراحي از شما تشکر کنم و هزينه ي آنرا پرداخت نمايم ؟


دکتر لبخندي زد و گفت : فقط کافي است که پنج دلار پرداخت نماييد...


miracle.jpg


 



  • کلمات کليدي : ندارد
  •     نظرات ديگران ( )

  • ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
  • ايا شيطان وجود دارد؟
    پنج وارونه
    تو مرا مي فهمي...
    [عناوين آرشيوشده]

  •  RSS 

  •  Atom 

  • خانه

  • ارتباط با من
  • درباره من

  • پارسي بلاگ
  • درباره من

  • مطالب بايگاني شده

  • لينک دوستان من

  • لوگوي دوستان من

  • اشتراک در وبلاگ

  • وضعيت من در ياهو

  •